تبليغاتX
باران بهاری

باران بهاری

!...بهانه هایی برای زیستن

anita,6 oct,baroon.ir

هر آمدنی را رفتی ایست

من هم آمدم و اغاز شدم و رفتنم هم به همین ترتیب است

و پایان من!

میروم به سوی افق های جدید

به سوی زندگی جدید

و یک رنگی و یگانگی

بودن برایم عین نفس کشیدن بود

اما

سرنوشت با شما بودن را برایم ننوشته بود!

دوستتون دارم و تک تک لحظاتی که در این مگان گرد هم آمدیم را

در بایگانی ذهنم ثبت خواهم کرد!

آرزو مند بزرگ ترین و قشنگ ترین آرزوهایتان

سیمین امیری

بهاری نوشت های من :

اگر دلتان برای قلمم به تنگ امد و احساسی پیش آمد به

نام دلتنگی بهتون وبلاگ دوست خوبم رو پیشنهادمیکنم

که قلمش کمی تا قسمتی از جنس من و هم آوای من است!

دختری با طعم باروون

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 15:50 توسط سیمین امیری| |

baroon

ازش میپرسم : به نظرت واسه شب عقد لنز بزارم..

نیم نگاهی بهم میندازه و با اخم کوتاهی میگه : اگه دلت میخواد بذار..

با لبخند دستمو روی دستش میذارمو میگم : الان دیگه من ماله توام..دل تو چی میخواد؟؟؟

نگاه عاشقانه اش رو میریزه تو چشمام که تا عمق وجودم رو تسخیر میکنه و میگه :

دل من همون چشمایی رو میخواد که دیوونم کرده..چشمای سیمین خودم..!

گرمی دستشو روی دستم احساس میکنم گرمی دلم را هم همینطور..

نگاهش هنوز هم منتظرانه است..منتظر یه جواب..خودم را لوس میکنم و میگویم : 

پس اخمای اقا داماد بخاطر اینه..آره؟؟؟

میخندد..خنده ای از ته دل..خنده ای که جذاب ترش میکند..خنده ای که عاشق ترم میکند...

دستم را در دستش فشار میدهد و میگوید : عاشقتم!!!

دیگر برای خودم نیستم و این حس که مالکی داری عاشق دیوانه وار خوشایند است..!

حس خوبی ایست بدانی دیگر فقط برای خود نیستی..

تمام شد

دیگر تمام شد " من " بودن هایم..

و سندش شد اسمی که صحفه دوم شناسنامه ام رو تزیین کرده است..!

" و از این پس با افتخار " ما " شناخته میشوم "

در آن پر شور لحظه

دل من با چه اصراری تو را خواست

و من میدانم چرا خواست

و میدانم پوچ هستی و این لحظه های پژمرنده

که نامش عمر و دنیاست

اگر باشی تو با من خوب جاویدان و زیباست..!

بهاری نوشت های من :

پ.ن.۱.اینجا سر میرنم..

ولی خواهش میکنم اگر نتونستم به کلبه هاتون سر بزنم

از دستم ناراحت نشید..!

چون نمیتونم یه مدت بهتون سر بزنم انتظار نظر دادن هم ازتون ندارم..!

نوشته شده در شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 14:30 توسط سیمین امیری| |

artpic-ir-0023.jpg

گاهی اونقدر توی دغدغه های زندگی

غرق میشوی که خود را به کلی فراموش میکنی

بودن را

نفس کشیدن را

زندگی کردن را

و چقدر دردناک است

زندگی ات سرتا سر عادت شود

مانند ساکنان دریا که پس از مدتی صدای

امواج آب را دیگر نمیشنوند

و چه تلخ است قصه عادت

خسته ام

از عادت به روزمرگی هایم و

بودن و نفس کشیدن و در نهایت زندگی کردن

پس

میسپارم خود را در مسیر باد

و از یاد میبرم خود بودن را

و میشوم قطره ای باران در بهار

باشد که از بودن

نفس کشیدن

و زندگی کردنم

لذتی ببرم ژرف تر از خیال..!

بهاری نوشت های من :

پ.ن.۱.میخوام نباشم..

حداقل تا مدتی که خود را بیابم

و آماده شوم برای زندگی جدیدی و " ما " شدنی

مثال زدنی..!

پ.ن.۲.

طعنه بر طوفان نزن

ایراد بر دریا نگیر

عاشق ساحل شدن

موج را دیوانه کرد..!

پ.ن.۳.دوست مهربانم وبلاگی زده که دیدنش خالی از لطف نیست

تبسم مبهم

لحظه دیدار را ساعت گذاری نمیکنم

چرا که به قول عزیزی میترسم عقربه های ساعت حسودی کنند

و خواب بمانند و من بمانم و اندوه نبودنت..!

تا درودی دیگر به خدایی میسپارمتان که دستانم به سوی اوست

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 10:0 توسط سیمین امیری| |

Design By : Night Melody